صفحه نخست ¦ خانه ¦ معرفی ¦ مقالات و کتب ¦ دریافت فایل های آموزشی ¦ وبلاگ ریاضی ¦ وبلاگ معلمی ¦ وبلاگ ادبی ¦ لینک ها ¦ تماس با من

٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ -- شکر

خداوندا.... مهربانا....

شکر.... بینهایت شکر ... به عدد تمام  مخلوقاتت شکر.... به لطافت تمام قطره های بارانت شکر.....

بسیار شکر ... برای آن بسیار نعماتی که دارم و می شناسم و می دانم...

و بی شمار شکر برای آن بیشمارتر نعماتی که دارم و نمی شناسم و نمی دانم...

...

حمد للله رب العالمین ... الحمدلله رب العالمین

پيام هاي ديگران ()                                                  نوشته میلاد افشین منش | Milad Afshin Manesh


٢٥ فروردین ۱۳٩۱ -- نشانه

به سلامتی برای 13 به در بیرون رفته بودیم که از یمن این روز مبارک!! تصادف نه چندان شدیدی کردیم و ماشین رفت به پارکینگ منزل!!

این چند روزه که بخاطر نداشتن ماشین اجبارا با مترو رفت و آمد کردم، انصافا ارزش وقتم برایم مشخص تر شد. حدود یکساعت و نیم رفت و یکساعت و نیم برگشت در مترو بهترین زمان برای مطالعه است. آن هم نه مطالعه اجباری. بلکه کاملا دلخواه و هرچه حسش باشد.

گاهی مطالعه مقالاتی که برای پایان نامه ام پرینت گرفته ام. گاهی ادامه یادگیری زبان آلمانی (این تلفظ های آلمانی هم برای خودش داستانی است). گاهی ادامه آموزشهای زبان انگلیسی (اصلاح تلفظ ها و یادگیری لغات جدید) و گاهی هم حس هیچ یادگیری نیست و همایون شجریان یا محمد اصفهانی و یا محمدعبدالصمدعبدالباسط... (توصیه می کنم اگر عربی متوجه می شوید -یا ترجمه اش را دم دست داشته باشید- حتما تلاوت سوره "مریم" آیات اولیه را گوش کنید. قرائت شیخ عبدالباسط، نگاه جدیدی به این سوره برایتان بوجود می آورد.)

به هر حال لحظات مفیدی است در مترو بودن و کاش زودتر این تصادف رخ می داد!!!!

******

نشان گرفته دلم را

کمان ابروی ماهی

خدای را که مبادا

دل از نشانه بیفتد

(از شعر غزال - محمد اصفهانی)

پيام هاي ديگران ()                                                  نوشته میلاد افشین منش | Milad Afshin Manesh


۱٦ فروردین ۱۳٩۱ -- از نشریه "نقطه سر خط" (دانشگاه صنعتی شریف)

آنها که می‌روند وطن‌فروش نیستند.

آن‌هایی که می‌مانند عقب مانده نیستند.

آن‌هایی که می‌روند، نمی‌روند آن طرف که مشروب بخورند.

آنهایی که می‌مانند، نمانده‌اند که دینشان را حفظ کنند.

همه‌ی آنهایی که می‌روند سبز نیستند.

همه ی آن‌هایی که می‌مانند پرچم به دست ندارند.

آن‌هایی که می‌روند، یک ماه مانده به رفتنشان غمگین می‌شوند. یک هفته مانده می‌گریند و یک روز مانده به این فکر می کنند که ای کاش وطن جایی برای ماندن بود...

و آن‌هایی که می‌مانند، می مانند تا شاید روزی وطن را جایی برای ماندن کنند...

پيام هاي ديگران ()                                                  نوشته میلاد افشین منش | Milad Afshin Manesh


٢٤ اسفند ۱۳٩٠ -- سیمین دانشور

سیمین دانشور درگذشت.

سیمین دانشور

دانشور

پيام هاي ديگران ()                                                  نوشته میلاد افشین منش | Milad Afshin Manesh


٦ بهمن ۱۳٩٠ -- روشن رای

دل که آیینه شاهی ست، غباری دارد...

از خدا می طلبم صحبت روشن رایی

(حضرت حافظ)

پيام هاي ديگران ()                                                  نوشته میلاد افشین منش | Milad Afshin Manesh


۳٠ دی ۱۳٩٠ -- و خلیت ما خلیت...

و ادنیتنی حتی اذا ما سبیتنی

بقول یحل العصم سهل الاباطح

تجافیت عنی حین لا لی حیله

و خلیت ما خلیت بین الجوانح...

پيام هاي ديگران ()                                                  نوشته میلاد افشین منش | Milad Afshin Manesh


۱٤ دی ۱۳٩٠ -- پدربزرگ...

(1) آقا جون متولد سال 1293 خاطراتی از زمان های قاجار و پهلوی داشت و بچگی های ما پر است از خاطرات قصه گویی های اقاجون. دورش جمع می شدیم و آقاجون قصه های پهلوانان شاهنامه را تعریف می کرد. نیم ساعتی که قصه می گفت، خسته می شد و می گفت: برید بقه اش را بعدا می گم و ما هم هی اصرار و اصرار که آقاجون تروخدا ادامه بدین و یه کم دیگه بگید. و آقاجون از حرفش کوتاه نمی اومد و قصه گویی تا مهمونی بعدی که دوباره همه دور هم جمع می شدیم، متوقف می شد.

گاهی اگر یکی از نوه ها برحسب اتفاق در یک مهمانی حاضر نبود، یک قسمت قصه را از دست می داد و یادم هست گاهی از راه رسیده و نرسیده با همان لباس بیرون آقاجون را پیدا می کردیم و ازش می خواستیم ادامه قصه را بگوید و هیچ توجهی به حرف مامان و بابا نداشتیم که: بیا اول لباس هاتو عوض کن بعد برو قصه گوش کن... همونطور که قصه رو می شنیدیم، کت و کلاه و شال گردن رو درمی آوردیم...

(2) اون دورتر ها رو که نگاه میکنی، آقاجون با خنده می گفت: ما یه خونه داشتیم می خواستیم بفروشیم. وقتی مشتری می اومد، این "میلاد" هم 4 - 5 سالش بود و از ما یاد گرفته بود و جلو جلو می رفت و می گفت: اینجا آشپزخونه است و اینجا اتاق خواب و اینجا حمام و .... و مشتری ها کلی می خندیدند...

(3) جلوتر که می یام، روزی رو می بینم که منزل پدربزرگ و مادر بزرگ مهمان بودیم. قرار شد شب هم همانجا بخوابیم. من بخاطر گلودردی که داشتم در طی شب چندین بار سرفه شدید کردم. حدود ساعت 2 یا 3 شب بود که دیدم چراغ آشپزخانه روشن شد و پدربزررگم با قدم های آرام به سمت آشپزخانه رفت و با چشمهایی که دیدش هر روز کمتر و کمتر می شد، از توی داروخانه کوچکشان، شربت سرفه را پیدا کرد و با یک قاشق غذا خوری بالای سر من آمد.

آرام من را صدا کرد و از شربت، تو قاشق غذاخوری ریخت. آمد قاشق را به دهانم بگذارد متوجه شد که باید به اندازه قاشق مرباخوری بریزد و زیادی ریخته است. خودش اضافه شربت را از توی قاشق آرام خورد و بقیه اش را به من داد و بعد با همان پا درد و کمردرد بلند شد که شربت را سرجایش بگذارد و برود که بخوابد...

(4) وقتی خیلی نزدیکتر می آیم، دو هفته پیش را می بینم که از من می پرسید: خوب آقا میلاد، کجاها می ری؟ گفتم: آقاجون یه مدرسه تو قلهک هست که 4 روز اونجا می رم و شنبه ها هم دانشگاه و 5 شنبه ها هم آزاد هستم برای کار روی پایان نامه ام... و آقاجون در جوابم گفت: زنده باد. موفق باشی عزیزم. یه شاعر می گه:
من طریق ِ سعی می آرم به جا  //  لیس للانسان الا ما سعی ...

ما که دیگه تو سرازیری هستیم، ولی به امید خدا تو موفق میشی...

(5)  خیلی سخته که وقتی می ری خونه آقا جون، جای خالی اش را ببینی و خودش نباشه... و خیلی سخت تر اینه که بدونی که آقاجونی که اینقدر مهربون و عزیز بوده، تو همین شهره. زنده هست و الان در خانه سالمندان داره زندگی می کنه و دائم از دکترش می پرسه: اینجا کجاست؟ چرا من رو آوردین هتل؟ من می خوام برم خونه خودمون. خانومم کجاست؟ و .....

(6) سه روز از بودن آقاجون تو خونه سالمندان بیشتر نگذشت. نمی دونم دوری از مادرجون و دلتنگی ها بیشتر بی قرارش کرده بود یا اینکه واقعا بقول دکترها ایست تنفسی و مشکل فشارخون... ساعت حدود 8 شب بود که آقاجون در تنهایی و دور از همسر و بچه ها و نوه ها و نبیره ها... چشم هایش را برای همیشه بست و دیگر صدای مردونه اش شنیده نشد...

 

(7) آقاجون، دیروز سه شنبه 13 دی ماه،ساعت 8 شب در سن 97 سالگی ما رو برای همیشه تنها گذاشت.........

پيام هاي ديگران ()                                                  نوشته میلاد افشین منش | Milad Afshin Manesh


٩ دی ۱۳٩٠ -- افلاکی خاکی

دلبسته افلاکم و پابسته خاک

فواره ای بین زمین و آسمانم....

(فاضل نظری)

پيام هاي ديگران ()                                                  نوشته میلاد افشین منش | Milad Afshin Manesh


٢۱ آذر ۱۳٩٠ -- دنیا

امروز موقع برگشتن از مدرسه، سناریوی زیر هنگام عبور از عرض خیابان به سرعت از ذهنم گذشت و وقتی به طرف دیگر خیابان رسیدم، ناخودآگاه خنده ام گرفته بود....

................................................................... به ذهنم رسید که :

مَثَل ِ دنیا به این می ماند که:

مثلا فکر کنید شما در مسابقات کشوری شنا با آمادگی کامل و تمرینات بسیار شرکت کرده اید و برنده مسابقات شده اید. انتظار مدال طلا و تقدیر و تشکر مسئولین و ... را دارید.

اکنون در سالن همایش روی صندلی خود ، خوش تیپ و منظم و مرتب نشسته و با اعتماد بنفس کامل، منتظر هستید تا مجری اسم شما را اعلام کند و در میان تشویق های ممتد حضار ، روی سن بروید و هدیه خود را بگیرید و باعث سربلندی میهن و ... شوید!

همینطور که ابرهای بالای سر شما در حال گسترش است و خیالات شما لحظه به لحظه در حال صورتی تر شدن می باشد... پیرمردی که مستخدم سالن است وارد می شود و چشمش به شما می افتد و چون از همه به او نزدیکترید به سمت شما می آید و می پرسد: ببخشید، آقای فلانی را می شناسید؟

شما از شنیدن اسم خودتان نیش تان تا بناگوش باز شده و به خیال اینکه لحظه موعود رسیده، می گویید: خودمم! بفرمایید؟

می گوید: دم در با شما کار دارند. یک پیک موتوری آمده و پاکتی برای شما آورده...!!

متعجب می شوید که: کی بوده که می دانسته که من در این ساعت در اینجا هستم و طوری پیک موتوری را تنظیم کرده که بسته را دقیقا در ساعت حضور من، بهم برساند؟

در همین فکر و خیالات بلند می شوید و به سمت در خروج می روید. پشت در سالن همایش ها پیک موتوری ایستاده... سلام و علیکی کرده و خودتان را معرفی می کنید.

بدون اینکه جواب سلام شما را بدهد، پاکت زرد رنگ A4 را تحویل تان می دهد و می گوید: اینجا را امضا کنید و ضمنا نوشته: کرایه در محل. لطف کنید 10 هزار تومان هزینه پیک را پرداخت کنید!!!

از فرستنده پاکت متعجب می شوید که کی بوده که فکر نکرده شاید شما در این لحظه پول همراهتان نباشد؟ دست در جیب می کنید و با این پا و اون پا کردن، دو تا اسکناس 5 هزارتومانی کف دستش می گذارید... بدون حتی یک تشکر خشک و خالی، سوار موتورش می شود و دور می شود.

با احتیاط که مبادا به محتوای پاکت آسیب وارد شود همانجا طاقت نمی آورید و پاکت را باز می کنید. یک تقدیر نامه سیاه و سفید درون پاکت است!!

نوشته روی تقدیر نامه را سریع می خوانید:

جناب آقای فلانی
بدینوسیله موفقیت شما در کسب مقام قهرمانی مسابقات کشوری شنا تبریک عرض کرده و برایتان از درگاه ایزد منان، موفقیت های روز افزون آرزومندیم!!!!

                معاون مسئول بخش ورزش های آبی منطقه 2 محله 5 شهرستان های تهران
                         امضا: جواد جوادی  از طرف معاون مسئول بخش ورزش های آبی منطقه ....

...

یک لحظه جا می خورید! نه تنها هیچ مسئول رده بالایی تبریک نگفته! بلکه یک مسئول بسیار جزء زحمت آن را کشیده و تازه بار امضا را هم به دوش کس دیگری گذاشته که "امضا از طرف..." بکند!

و آن بنده خدا هم چون باید برای 10 نفر تقدیر نامه صادر می کرده و حوصله 10 تا امضا را نداشته، فقط روی نمونه اولیه امضا کرده و از آن کپی سیاه و سفید برای همه قهرمانان گرفته اند و جای اسم خالی بوده که یک بلندهمتی با روان نویس آبی و خطی ناخوانا، اسم قهرمانان را درج کرده است! و جوهر آبی اش وسط صفحه سیاه و سفید، خودنمایی می کند و متوجه می شوید که گویا هنگام نوشتن بر اثر بی دقتی دستش به نوشته ها خورده و قدری از جوهر آبی اسم شما نیز بر روی کاغذ پخش شده است!!!

پاکت را زیر و رو می کنید که شاید سکه ای مدالی چیزی همراه آن فرستاده باشند که پاکت را خالی تر از روز اول می یابید!

با دماغ آویزان حوصله برگشتن به سالن را هم ندارید و از همانجا راه خانه را پیش می گیرید و اولین سطل زباله سر راهتان، با آغوشی باز، پذیرای تقدیرنامه شما می شود! و سوزشی دردرون شما در حال شکل گیری است!!

سوزش 10 هزار تومانی که بابت یک برگه A4 که می توانستید با 100 تومان، از سر کوچه نیز فتوکپی بگیرید، پرداخت کرده اید.......

....

و مَثَل ِ دنیا از این که عرض نمودم، بدتر است! و آنکه کاری را برای خوش آمد مردمان کند، به سرنوشت قهرمان مغبون قصه ما دچار گردد! (و بل بدتر)

الله اعلم!

پيام هاي ديگران ()                                                  نوشته میلاد افشین منش | Milad Afshin Manesh


۱٢ آذر ۱۳٩٠ -- محرم...

این کشته فتاده به هامون، حسین توست

وین صید دست و پا زده در خون، حسین توست

 

این مصحف ِ پر از حروف ِ مقطع، که ریخته

اجزای او به صفحه هامون، حسین توست

پيام هاي ديگران ()                                                  نوشته میلاد افشین منش | Milad Afshin Manesh



کلیه حقوق این وبلاگ محفوظ و متعلق به میلاد افشین منش است