صفحه نخست ¦ خانه ¦ معرفی ¦ مقالات و کتب ¦ دریافت فایل های آموزشی ¦ وبلاگ ریاضی ¦ وبلاگ معلمی ¦ وبلاگ ادبی ¦ لینک ها ¦ تماس با من

۱٥ خرداد ۱۳٩۳ -- بنده را با خواست چه کار...؟

از ابراهیم ادهم در تذکره الاولیا آورده اند:

وقتی، غلامی خریدم.

از وی پرسیدم: چه نامی؟  گفت: تا چه خوانی؟

گفتم: چه پوشی؟   گفت: تا چه پوشانی؟

گفتم: چه کار کنی؟   گفت: تا چه کار فرمایی؟

گفتم: چه خواهی؟   گفت: بنده را با خواست چه کار؟

پس با خویش گفتم: ای مسکین! تو در همه عمر، خدای تعالی را چنین بنده بوده ای؟

پيام هاي ديگران ()                                                  نوشته میلاد افشین منش | Milad Afshin Manesh


٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ -- به مالک اشتر...

پيام هاي ديگران ()                                                  نوشته میلاد افشین منش | Milad Afshin Manesh


۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ -- از واصف باختری

مسافران شکیبا

مسافران خموش

دلم ز گردش آرام این قطار گرفت!

در ایستگاه حوادث، پیاده خواهم شد...!

پيام هاي ديگران ()                                                  نوشته میلاد افشین منش | Milad Afshin Manesh


۸ دی ۱۳٩٢ -- ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

بر دلم... گرد ستم هاست... خدایا مپسند

که مکدر شود آیینه "مهرآیین ام"

----

زین همرهان سست عناصر ، دلم گرفت / شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

پيام هاي ديگران ()                                                  نوشته میلاد افشین منش | Milad Afshin Manesh


٦ دی ۱۳٩٢ -- آب کم جو ...

حق تعالی گر سماوات آفرید
از برای دفع حاجات آفرید

هر کجا دردی، دوا آنجا رود
هر کجا فقری، نوا آنجا رود

هر کجا مشکل، جواب آنجا رود
هر کجا کشتی ست، آب آنجا رود

آب کم جو ، تشنگی آور بدست
تا بجوشد آب ات از بالا و پست...

تا "سقاهم ربهم" آید خطاب
تشنه باش، الله اعلم بالصواب...

حضرت مولانا

پيام هاي ديگران ()                                                  نوشته میلاد افشین منش | Milad Afshin Manesh


٢٢ آذر ۱۳٩٢ -- حضور

از دیدن غریبه ای آشنا

به وقت رفتارهای معمولی ...

در جمعیتی که انتظارش نیست

دچار دستپاچگی و شرمندگی می شویم

...

اما

...

دیدن تو آشنای ِ غریب

به وقت رفتارهای غیرمعمولی ...

در خلوتی که انتظارت هست

ما را دستپاچه و شرمنده نمی کند

...

آیا بیش از "معرفت" چیز دیگری باید از تو خواست...؟

پيام هاي ديگران ()                                                  نوشته میلاد افشین منش | Milad Afshin Manesh


٢۸ آبان ۱۳٩٢ -- خیلی نزدیک - خیلی دور!

تو یعنی چتری از احساس

برای قلب بارانی...

اما...!

اینجا به جز دوری تو

چیزی به من نزدیک نیست...

پيام هاي ديگران ()                                                  نوشته میلاد افشین منش | Milad Afshin Manesh


٢٢ آبان ۱۳٩٢ -- پیام غربت...

در باب غربت اباعبدالله(ع) همین پیام رمزآلود ایشان به حبیب بن مظاهر کافیست که نوشت:

من الغریب ، الی الحبیب 

( = از غریب کربلا ، به حبیب [بن مظاهر] )

حبیب ! أجب الحبیب 

( = حبیب [بن مظاهر] ! حبیب ات و دوستت را دریاب)

...

و حبیب بن مظاهر دانست که این سخن فقط از جانب یک نفر می تواند باشد...

و شتافت.

تمة.

پيام هاي ديگران ()                                                  نوشته میلاد افشین منش | Milad Afshin Manesh


۳۱ شهریور ۱۳٩٢ -- تسلیم

هر لحظه که تسلیم ام، در کارگه تقدیر

آرام تر از آهو، بی باک ترم از شیر

 

هر لحظه که می کوشم، در کار کنم تدبیر

رنج از پی رنج آید، زنجیر پی زنجیر...

 

الله اعلم!!

پيام هاي ديگران ()                                                  نوشته میلاد افشین منش | Milad Afshin Manesh


۱٥ تیر ۱۳٩٢ -- اسب سواری...!

این روزها تجربه ای جدید وارد زندگی ام شده است: آموختن سوارکاری!

تا اینجای زندگی، تجربه سوارکاری تکی را به صورت حرفه ای نداشتم و این در نوع خود یک تجربه ناب است!

به نظر من، راندن اسب از راندن ماشین دشوارتر است! ماشین پدال گاز و ترمز و کلاج اش معلوم است، اما اسب...

باید قبل از سواری، با او دوست شوی، نوازشش کنی، دستی به سر و یالش بکشی، تمیزش کنی و سیب و هویجی به او بدهی تا با تو انس بگیرد و هوایت را داشته باشد...

با ضربه زدن به پهلوهایش می رود و با کشیدن دهانه اش می ایستد، ولی...

اگر دهانه را زیاد بکشی یا محکم بکشی و کلافه اش کنی، دیگر رفتارش در چارچوب تعیین شده نمی گنجد و ممکن است حرکتی نامعقول کند و تو را زمین بزند!

ماشین اگر تصادف کنی، ایربگی دارد که از جانت محافظت می کند، اما اسب نه ایربگ دارد و نه کمربندی که تو را محکم بر روی زین نگاه دارد و نه ترمز ای.بی.اس!!!

به همین خاطر است که گاهی اسب یک مربی حرفه ای نیز ممکن است در پرش از روی مانع، ناگهان "سر دست" بزند و فاتحه مهره های گردنی و کتف سوارکار را بخواند!

نشستن روی زین اسب آسان است، باقی ماندن روی زین دشوار! باید ران پاهایت را چنان قوی کنی که بتوانی با فشار ران هات به زین، خودت را روی اسب نگه داری!

 

ستاره - اسب 5-6 ساله و جوانی که روز اول ورود من به باشگاه، مرا با مقدمات سوارکاری آشنا کرد و انصافاً حق مطلب را ادا کرد با شیطنت ها و نافرمانی هایش!!!

 

گل شبنم - اسب بیست و چند ساله و کهنسالی که کسی در باشگاه از او بدی ندیده است. به خاطر مداراهایی که با سوارکار دارد معمولاً آن را در اختیار بچه ها یا خانم ها قرار می دهند و من جز یکی دو مورد، نتوانستم ازش سواری بگیرم. (حتی یک بار کاملاً آماده اش کردم برای سواری و زین اش را بستم که در همین موقع پسرکی 7 - 8 ساله به باشگاه آمد و به درخواست مربی، اسب آماده شده من، نصیب او شد!)

 

ستاره مشکی - اسب 6-7 ساله و جوانی که مدتی به خاطر آسیبی که به سم هایش وارد شده بود، در باکس خودش فقط به خوردن و خوابیدن گذرانده بود و سواری دادن را فراموش کرده بود و از لطف مربیان باشگاه (!)، من هم جزو کسانی بودم که باید سوار این موجود نافرمان می شدم تا سواری دادن را به یادش آوریم! (یکی - دو جلسه، نافرمانی کامل داشت و تا اشاره می کردی، به جای قدم برداشتن آهسته، به دو، حرکت می کرد و هر چی دهنه اش را می کشیدی نمی ایستاد! تا اینکه در جلسه سوم بالاخره ما را زمین زد و اعتراض خود را بطور رسمی نشان داد! فکر اینکه 2 بار در یک روز با اسب زمین بخوری و اسبت انگار نه انگار که سوار دارد، به پهلو به زمین بخوابد و تو با چابکی پا از رکاب بیرون آوری و از زیر حصار اطراف مانژ ، به بیرون بپری، شوک بزرگی برای من بود که به خاطر این 2 بار زمین خوردن که به لطف خدا بدون آسیب جدی بود، مجبور به شیرینی دادن به اعضای باشگاه شدم! به قول مربی: نهایت کاری که یه اسب می تونه بکنه، همینه! تو آخر کار رو همین اول کار دیدی! (دستت درد نکنه!) ، البته ناگفته نماند که بالاخره در جلسات بعدی متوجه شدم که ستاره مشکی، رام تر شده و آدمیزادانه تر رفتار می کند!)

 

پیشتاز - اسبی که همه از سواری اش و رام بودنش تعریف می کنند اما من هنوز سوارش نشده ام. (به نظرم همین اسم پیشتاز خودش دلهره آور است! و البته اسب موضع تو را نسبت به خودش زود می فهمد و اگر اعتماد بنفس تو را پایین ببیند، اذیت خواهد کرد!)

 

با این همه تجربه نابی است اسب سواری در باشگاه سوارکاری مهر در روستای امیریه!

پيام هاي ديگران ()                                                  نوشته میلاد افشین منش | Milad Afshin Manesh



کلیه حقوق این وبلاگ محفوظ و متعلق به میلاد افشین منش است