پدربزرگ...

(1) آقا جون متولد سال 1293 خاطراتی از زمان های قاجار و پهلوی داشت و بچگی های ما پر است از خاطرات قصه گویی های اقاجون. دورش جمع می شدیم و آقاجون قصه های پهلوانان شاهنامه را تعریف می کرد. نیم ساعتی که قصه می گفت، خسته می شد و می گفت: برید بقه اش را بعدا می گم و ما هم هی اصرار و اصرار که آقاجون تروخدا ادامه بدین و یه کم دیگه بگید. و آقاجون از حرفش کوتاه نمی اومد و قصه گویی تا مهمونی بعدی که دوباره همه دور هم جمع می شدیم، متوقف می شد.

گاهی اگر یکی از نوه ها برحسب اتفاق در یک مهمانی حاضر نبود، یک قسمت قصه را از دست می داد و یادم هست گاهی از راه رسیده و نرسیده با همان لباس بیرون آقاجون را پیدا می کردیم و ازش می خواستیم ادامه قصه را بگوید و هیچ توجهی به حرف مامان و بابا نداشتیم که: بیا اول لباس هاتو عوض کن بعد برو قصه گوش کن... همونطور که قصه رو می شنیدیم، کت و کلاه و شال گردن رو درمی آوردیم...

(2) اون دورتر ها رو که نگاه میکنی، آقاجون با خنده می گفت: ما یه خونه داشتیم می خواستیم بفروشیم. وقتی مشتری می اومد، این "میلاد" هم 4 - 5 سالش بود و از ما یاد گرفته بود و جلو جلو می رفت و می گفت: اینجا آشپزخونه است و اینجا اتاق خواب و اینجا حمام و .... و مشتری ها کلی می خندیدند...

(3) جلوتر که می یام، روزی رو می بینم که منزل پدربزرگ و مادر بزرگ مهمان بودیم. قرار شد شب هم همانجا بخوابیم. من بخاطر گلودردی که داشتم در طی شب چندین بار سرفه شدید کردم. حدود ساعت 2 یا 3 شب بود که دیدم چراغ آشپزخانه روشن شد و پدربزررگم با قدم های آرام به سمت آشپزخانه رفت و با چشمهایی که دیدش هر روز کمتر و کمتر می شد، از توی داروخانه کوچکشان، شربت سرفه را پیدا کرد و با یک قاشق غذا خوری بالای سر من آمد.

آرام من را صدا کرد و از شربت، تو قاشق غذاخوری ریخت. آمد قاشق را به دهانم بگذارد متوجه شد که باید به اندازه قاشق مرباخوری بریزد و زیادی ریخته است. خودش اضافه شربت را از توی قاشق آرام خورد و بقیه اش را به من داد و بعد با همان پا درد و کمردرد بلند شد که شربت را سرجایش بگذارد و برود که بخوابد...

(4) وقتی خیلی نزدیکتر می آیم، دو هفته پیش را می بینم که از من می پرسید: خوب آقا میلاد، کجاها می ری؟ گفتم: آقاجون یه مدرسه تو قلهک هست که 4 روز اونجا می رم و شنبه ها هم دانشگاه و 5 شنبه ها هم آزاد هستم برای کار روی پایان نامه ام... و آقاجون در جوابم گفت: زنده باد. موفق باشی عزیزم. یه شاعر می گه:
من طریق ِ سعی می آرم به جا  //  لیس للانسان الا ما سعی ...

ما که دیگه تو سرازیری هستیم، ولی به امید خدا تو موفق میشی...

(5)  خیلی سخته که وقتی می ری خونه آقا جون، جای خالی اش را ببینی و خودش نباشه... و خیلی سخت تر اینه که بدونی که آقاجونی که اینقدر مهربون و عزیز بوده، تو همین شهره. زنده هست و الان در خانه سالمندان داره زندگی می کنه و دائم از دکترش می پرسه: اینجا کجاست؟ چرا من رو آوردین هتل؟ من می خوام برم خونه خودمون. خانومم کجاست؟ و .....

(6) سه روز از بودن آقاجون تو خونه سالمندان بیشتر نگذشت. نمی دونم دوری از مادرجون و دلتنگی ها بیشتر بی قرارش کرده بود یا اینکه واقعا بقول دکترها ایست تنفسی و مشکل فشارخون... ساعت حدود 8 شب بود که آقاجون در تنهایی و دور از همسر و بچه ها و نوه ها و نبیره ها... چشم هایش را برای همیشه بست و دیگر صدای مردونه اش شنیده نشد...

 

(7) آقاجون، دیروز سه شنبه 13 دی ماه،ساعت 8 شب در سن 97 سالگی ما رو برای همیشه تنها گذاشت.........

/ 23 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا ریاحی

آقای افشین منش من هم به شما تسلیت عرض می کنم وامیدوارم که غم آخرتان باشد و خداوند به شما و خانواده ی محترمتان صبر بدهد.(با نهایت تاسف)

رضا ریاحی

آقای افشین منش من هم به شما و خانواده ی محترمتان تسلیت عرض می کنم و خداوند هم انشا الله به شما صبر دهد.(با نهایت تاسف)

isa sajjadian

انا الله و انا الیه راجعون [گریه]

وبلاگ نویسان عاشورایی

4روز برای کربلایی شدن فرصت باقیست چهارمین سوگواره وبلاگ نویسان عاشورایی با 25 سفر کربلای معلی و 25 سفر مشهد مقدس تنها با 1 پست عاشورایی میتوانید در این سوگواره شرکت کنید. بخش ویژه بیداری اسلامی با جوایز نفیس... آخرین مهلت ثبت نام 4 بهمن 1390 کسب اطلاعات بیشتر و ثبت نام در سایت www.fvelaa.com

پریسا صالحی

سلام چه زیبا نوشتید و چه تاثیر گذار خدا رحمتشون کنه.

مهارت در ریاضیات

قای افشین منش من هم به شما تسلیت عرض می کنم وامیدوارم که غم آخرتان باشد و خداوند به شما و خانواده ی محترمتان صبر بدهد.انشاالله بقای عمر شما باشد

عیسی

خداوند داغ این مصیبت را بر آقای افشین منش و عموم خانواده هایشان هموار کند انشالله

فهیمه کلاهدوز

من الان دارم متن رو میخونم و واقعا متاسف شدم............[ناراحت]

فهیمه کلاهدوز

من الان دارم متن رو میخونم و واقعا متاسف شدم............[ناراحت]