مرا عهديست با جانان...

وقتی هواپيمايی به زمين می‌نشيند، يک عده از ديدن کسان‌شان خوشحال می‌شوند و وقتی هواپيمايی می‌افتد، يک عده را غم از دست دادن کسان‌شان ناراحت و غمگين می‌کند...
و انگار فلاحی، فکوری، کلاهدوز و جهان‌آرا کسان همه بودند که همه ناراحت شدند و همه رخت عزا پوشيدند و در هر کوچه‌ای رنگ ماتم به چشم می‌خورد... آخر بعد از شکست حصر آبادان می‌خواستند بروند تهران، پيش امام، و گزارش عمليات را بدهند که هواپيمايشان...

وقتی خرمشهر آزاد شد، خيلی‌ها نمی‌توانستند همراه بقيه، جشن آزادی بگيرند... آخر محمدی که همه زندگی‌شان بود را از دست داده بودند...
محمدی که حرفش مثل حرف امام، برايشان حجت بود...
محمدی که آنقدر نزديکشان بود که وقتی برای خواستگاری می‌رفتند او را بجای پدر و مادرشان می‌بردند....
محمدی که در سخت‌ترين روز -همان روز که خرمشهر، خونين شهر شد- بچه‌ها را جمع کرده بود و گفته بود: به عنوان فرمانده شما، تکليف را از دوشتان برداشتم. هرکس می‌خواهد برود. هيچ اميدی نيست...
و همه مانده بودند... مانده بودند، تا زمانی‌که محمد مانده بود...

وقتی خونين‌شهر آزاد شد، وقتی سوم خرداد سال ۶۱، ايران از شادی در پوست خود نمی‌گنجيد، در گوشه و کنار همين خونين‌شهر، کسانی را می‌توانستی ببينی که چشمان اشک‌آلود خود را در گريبان پنهان کرده‌اند و زير لب می‌گويند:

محمد نبودی ببينی، شهر آزاد گشته / خون يارانت، پر ثمر گشته
از هجرت ای سردار دل، گل‌ها پژمردند / نخل‌های شهر از، بی‌کسی مردند
اميدم گشته نااميد، بعد از هجر تو / ياران می‌آيند، اندر پی تو
در دست مردان خدا، جام‌ات می‌ماند / در ياد مستان، نام‌ات می‌ماند...
آه و واويلا... کو جهان آرا ؟!!

...

يک روز شهر به دست دشمن افتاد و روز ديگر آزاد شد. پندار ما اين است که ما مانده‌ايم و شهداء رفته‌اند... اما حقيقت اين‌است که زمان ما را با خود برده است و شهداء ماند‌ه‌اند...
خرمشهر شقايقی است يه رنگ خون، که داغ جنگ بر سينه دارد و مردترين مردها از همين خاک، بال در آسمان‌ها می‌گشودند...
خرمشهر شهری است که دروازه‌ای در زمين دارد و دروازه‌ای در آسمان... خرمشهر شهری است در آسمان و ...

در هر وجب از اين خاک ، شهيدی به معراج رفته است... با وضو وارد شويد

/ 5 نظر / 9 بازدید
shasoosadzj

گلگونه مردان خون ايشان است............

ميلاد

اسم راهنمايی ما جهان آرا بود...(ربطی نداشت همين جوری گفتم!) يادش به نيکی!

کچوئی

اينان مردانگی را معنا کردند. يادشان گرامی باد.

peimane

از همه هم تر اينه که ما خيلی جاها جا مونديم.....و هيچ وقت حواسمون نبوده که چقدر داريم جا می مونيم....هيچ وقت حواسمون نبوده که بعد از اين همه جا موندن چقدر تنها می شيم....و هميشه وقتی به خودمون ميايم که ديگه هيچی هيچی نيست تا تنهاييمونو پر کنه.....اون وقت دلمون می خواد داد بزنيم ولی يه چيزی راه گلومونو می بنده....ساکت می شيم و آروم آروم به تنهايی عادت می کنيم...... اين تجربه ايه که اگر چه گذشت زمان ثابتش می کنه ولی يه جرايی هر روز و هر لحظه داره اتفاق می افته....... ببخشيد خيلی طولانی شد.

شلاقت

ســـــــــــلام.باز شد بالاخره! خب گفتنی ها رو گفتم.دیگه عرضی نيست. راستی اين فيلسوفم خيلی باحاله ها!!! موفق باشيد