بعد از آخر

از دیروز در خوابم... در خوابی عمیق...

بگویید که همه اینها خواب است... بگویید که شما هنوز هم هستید...

بگویید که در کشوری نفس نمی کشیم که نفس شما در آن نیست...

بگویید که بهجت نمرده است... وای که اگر بمیرد، پیراهن سیاه یک شوخی ساده است،... زندگی سیاه خواهد شد.

آقایم... امروز به مراسمی آمدم که به اسم شما بود.. اما یک لحظه هم آن را باور نکردم... چی بگویم... بین باور و ناباوری بودم...

تابوت را می بینم و دلم می گوید شما جای دیگری هستید.. دلم می گوید شما هم در میان جمعی و هنوز هم زنده اید...

گریه ها را باور نمی کنم... پارچه نویسی ها را باور نمی کنم... دنبال پارچه ای می گردم که تسلیت گفته باشد و اسم کس دیگری روی آن باشد تا خیالم کمی راحت شود که ناباوری ام حقیقی است...

در میان مراسم چشمم به دنبال شما بود... می خواستم شما را ببینم....

آقا جان... بگویید که زنده اید.. بگویید که باز هم در مسجد فاطمیه می روید تا نماز صبح شما را بیایم... بگویید که هستید تا نگاه مهربان و نافذتان را به چشمانم بدوزید و بگویید: "گناه نکن" تا اختیار گناه از من سلب شود....... بگویید که...

وای... که این مراسم یک خواب است.... هرگز باورش نخواهم کرد....

 

/ 0 نظر / 4 بازدید