با هيچکس نشانی زان دلستان نديدم...

وقتی برای بار اول وارد بقيع می‌شی، مردم رو می‌بينی که جلوی حفاظ فلزی که کشيده‌اند ايستاده‌اند و سرشون رو به حفاظ‌ها گذاشته‌اند و يا آرام زمزمه می‌کنند يا های های....

جلوتر می‌ری. معلومه دنبال چی هستی! قبور ائمه بقيع. از يکی می‌پرسی: ببخشيد قبر ائمه، امام سجاد، امام حسن ... کجاست؟
(قربون امام حسن برم که چقدر دوستان بهم سفارش کردن يا اونجا که بودم برام پيغام دادن که بقيع که می‌ری، سفارش ما رو به آقا امام حسن، کريم اهلبيت، بکن...)
ميگه: نگاه کن! اوناهاش! و با دست يه جايی رو نشونت می‌ده. آفتاب کامل در نيومده و تو نمی‌تونی درست مسير اشاره‌اش رو دنبال کنی... چيزی نمی‌بينی.
دوباره می‌پرسی: ببخشيد دقيقاً کجا؟ -و اينبار تو ذهنت تصويری که از بقيع، تو تلويزيون ديدی رو پيش چشم می‌ياری و سعی می‌کنی پيداش کنی.
ميگه: ببين. اونجايی که اون شرطهه وایساده. پايين پاش! ديدی؟؟... خوب نگاه می‌کنی: آهان! -همون تصوير آشناست-... ديدم. ممنون...التماس دعا... محتاجيم به دعا!

کتابچه‌ای که سازمان حج و زيارت داده رو باز می‌کنی و ... «السلام عليک يا ...»

زيارت ائمه تمام می‌شود. مشکل اينجاست که بقيع را فقط بعد از نماز صبح و يا بعد از نماز عصر، اونهم فقط در حد ۲ ساعت باز می‌کنند و تو بايد تو همين ۲ ساعت زيارتت رو انجام بدی!

کتابچه رو ورق می‌زنی. صفحه بعد نقشه قبرستان رو داره! آه! چه عالی! اگر مطابق نقشه جلو بری از همين جا که حرکت کنی می‌تونی تمام مزارها رو زيارت کنی... براه می‌افتی. اولين مزاری که می‌رسی مزار دختران و همسران پيامبر است. صفيه و ... (انگار تاریخ اسلام رو اينجا به خاک سپرده‌اند و تو در حال مرور وقابع هستی) .......    بعد قبر بخشی از شهدای احد که مجروح بودند و وقتی به مدينه بازگشتند در خود شهر شهيد شدند و از مزار شهدای ديگر مانند حضرت حمزه که بيرون از شهر هستند جدا مدفون شده‌اند...

... ديگه چيزی به آخر قبرستان نمانده. آخرين مزار متعلق به ام‌البنين است. مادر ابوالفضل العباس. پرورش دهنده‌ی اسطوره ادب و احترام... «السلام عليک يا ام‌البنين ...»

به همون جای اول رسيده‌ای. درهای ورودی و می‌تونی خارج بشی. يه شادی کوچک در دلت هست که تو اين مدت تونستی بر سر تمام مزارها بری و توضيحات روحانيون کاروان‌ها رو بشنوی و زيارت هم بکنی و ....  ديگه انتهای مسير است و علی‌القاعده نبايد چيزی مونده باشه.

...

کتابچه رو ورق می‌زنم تا ببينم برنامه بعدی چيست! (آخه کتابچه رو مطابق برنامه کاروان‌ها تنظيم کرده‌اند). می‌بينم نوشته زيارت «حضرت فاطمه زهرا(س)!!!!!!»

نيست تا اينجا همه مسير رو از روی نقشه اومدم! برمی‌گردم به صفحه نقشه و يه نگاه سريع می‌اندازم. چيزی نمی‌بينم. متعجبانه باز برمی‌گردم و دوباره اسامی روی نقشه رو با دقت از بالا تا پايين نگاه می‌کنم... ااا... يعنی فراموش شده؟ ......
برای بار سوم که می‌آيم نگاهم رو از بالای نقشه شروع کنم، يک لحظه به خودم آمدم... آه... آن واقعه تاريخ...

اگر از غربت ائمه بقيع و فضای سنگين قبرستان، حزنی در تو ايجاد نشده، اينجا ديگر جای خشک بودن چشم‌ها نيست! اين لحظه‌ايست که پرده اشک تصوير قبرستان را مقابل تو تار و درهم و برهم می‌کند و تصوير خاک‌ها و راهروها در هم محو می‌شوند...

نمی‌دانی چه کنی! برمی‌گردی به صفحه زيارت نامه... آخر به کدام سمت بايستم و اين را بخوانم که بی‌حرمتی نشود....؟
تا جايی که اجازه می‌دهند به قبور ائمه نزديک می‌شوم... رو به انتهای قبرستان می‌ايستم و سعی می‌کنم کلمات رو تشخيص بدهم و بخوانم... کمی که پيش می‌روم، برمی‌گردم به سوی گنبد خضراء و رو به قسمت قرار گرفته بين باب جبرئيل و باب بقيع می‌کنم. آخر اينجا خانه فاطمه(س) بوده است. همان بيت‌الاحزان خراب............ ادامه زيارت رو به آن سمت می‌خوانم.....

وقت تمام است و تو را بزور از قبرستان بيرون می‌کنند... چشم‌های اشک‌آلود مردم آخرين نگاه‌ها را در فضای بقيع پرواز می‌دهد و ديگر تمام!

.... تا وقتی به بقيع نروی نمی‌فهمی معنای «قبری که فقط يک زائر دارد» يعنی چه؟............... و شب هنگام که به ديوارهای اطراف بقيع نزديک می‌شوی، آن هنگام که تمام شهر از خستگی روزانه خود در خواب و آرامش است...... شايد ....
همين! فقط ...... شايد........................................

 

آتش می‌زند دل را اين گفته علی، آن هنگام که قلبش را به خاک‌ها می‌سپرد:
يا رسوال الله! لقد استرجعت الامانه .... ای رسول خدا، امانت تو به سويت بازگشت. امانتت رو بازگير... و از او بپرس که امتت بعد از تو با خاندان تو چه کردند. با خاندانی که تو گفتی: ای مردم! من از شما برای رسالتم و هدايتگری شما از ظلمات گمراهی به افق‌های پر فروغ هدايت، مزد نمی‌خواهم. فقط يک چيز... و آن دوستی اهل‌بيت من است.
ای مردم! فاطمه پاره تن من و جگر گوشه منست. آنکس که رنجشی به دل او رساند، مرا اندوهگين ساخته.............. 
ای رسول خدا! از دخترت بازپرس که امت تو با امانتت و جگر گوشه‌ات چگونه رفتار کردند...

....

/ 8 نظر / 8 بازدید
راستگو

يا فاطمه زهرا......................

سميه

ممنون از شعرتون . مطلبی که در مورد امام علی نوشتين تکان دهنده است . امروزه امثال علی زجر کشيده زياد هستند اما به صبوری علی ناياب !

پیمانه

تا حالا به اين فکر کردی که مکان ممکنه البته ممکنه چندان هم مهم نباشه؟!!!! بايد........... همين....فقط...... بايد...... همزمانی بحث درباره حس و .... با يکی شدن پست من و تخته وايت برد اتاقت برام يه کم جالب بود.

باران

خوش به حلتون...تو اين يه مورد خيلی حسوديم می شه به اونايی که رفتن مکه ...خيلی

آرزو

اشتباه اشتباهم این بود زود دریایی شدم عاشق آن دو چشم مست و روییایی شدم من حریفان را قدر جنگجویان را تبر در پیش چشمان تو اما باز رسوایی شدم آسمان بالا زمین پایین تو بالا من بالایی شدم خط خطی بودم سیاه و تار و گنگ با تو اما خط خوانایی شدم.این شعر از خودمه

کچوئی

السلام عليکم يا اهل البيت. شکستن دل حضرت فاطمه(س). پایمال کردن حق امام علی(ع). مظلومیت امام حسن(ع).بريدن سر امام حسين (ع)و.... اما خودش وعده داده است که صالحان وارثان زمين اند. عجب صبری خدا دارد......

فاطمه

سلام...شايد به قول شريعتی..چه خوب که مزار حضرت فاطمه معلوم نيست... چون باعث می شه تا قيام قيامت...اين سئوال باشه که چرا؟..چرا ژيدا نيست..مگر آن زمان چه گذشته...و همين سئوال می تونه پاسخ به تمام تحريفات و وقايعی بوده که افتاده...