من نشستم ز طلب، اما...

چندی پیش، شعر بسیار زیبایی از مولانا جلال الدین بلخی در مجموعه «رسول آفتاب» که شامل گزیده غزلیات شمس است بدستم رسید. اشعار این مجموعه را دکتر عبدالکریم سروش دکلمه کرده است به نحوی بسیار زیبا و عالی.....

یکی از برترین‌های این مجموعه که در عین شامل شدن مفاهیم و مضامین عالی، صدای دکتر سروش به همراه موسیقی ملایم زمینه، نیز حال خاصی به آن بخشیده است برایم بسیار ارزشمند است که شما را به شنیدن آن و خواندن تفسیرش (در حدی که به فهم اینجانب رسید) دعوت می‌کنم:

دریافت غزل «من نشستم ز طلب، وین دل پیچان ننشست...» با صدای دکتر عبدالکریم سروش

(راست کلیک کرده و سپس گزینه ...Save Target As را انتخاب کنید)

»تفسیرش از نظر اینجانب:

من نشستم ز طلب – وین دل پیچان ننشست
اگرچه من از طلب تو دست برداشتم و خسته شدم اما این دل پیچان و این جان همچنان بیقرار تو است و در هوای تو، و از طلب کردن تو دست برنداشته است.

همه رفتند و نشستند و – دمی جان ننشست
همه از طلب تو و قدم زدن در این مسیر و ندیدن تو خسته شدند و دنبال کار خود رفتند – اما این دل و جان که تو از فطرت خویش بدان بخشیدی، همچنان در پی است و ادامه داده است طلب کردن تو را

هر که اِستاد به کاری – بنشست آخر کار
هر که به کاری ایستاد و عزم خود را برای انجام کاری جزم کرد، در پایان کار و بعد از تمام شدن و فراغت از آن نشست

کار آن دارد، آن – کز طلب آن ننشست
اما این ها که به دنبال این کارها هستند همه بیکارند و آن کس کار واقعی را انجام می دهد و دنبال می کند که از پی آن اصل که تو باشی آمده و تا بدست نیاورد نمی نشیند

هر که او نعره تسبیح جماد تو شنید – تا نبردش به سرا پرده ی سبحان ننشست
هرکسی که آوای حمد جمادات و نباتات را شنید، تا آن زمان که این آوا او را به سرا پرده تو نرساند، او را رها نمی‌کند

(توضیح: نبردش= آوا او را نبرد / او آوا را نبرد - هر دو معنی قابل برداشت است)

تا سلیمان به جهان – مهر هوایت ننمود
تا آن زمان که سلیمان ِ پیامبر ، به جهانیان مهربانی و رحمت و لطف تو را نشان نداد و برای جهانیان آشکار نساخت غرقگی آنان در الطاف تو را

بر سر اوج هوا - تخت ِ سلیمان ننشست
بر سر آسمان، تخت او قرار نگرفت و باد را در فرمان نگرفت (در عوض کاری که انجام داده بود)
یعنی اول سلیمان ، لطف و رحمت تو را آشکار کرد نزد عالم و سپس تو او را بر بادها فرمانروایی دادی و ابتدا طلبی بود تا بعد درک ومعرفتی به دنبال آن حادث شد

هر که تشویش سر زلف پریشان تو دید
هرکسی که آشفتگی زلف تو را دید و جلوه ای از آن زیبایی تو در نظرش آمد

تا ابد از دل او فکر پریشان ننشست
تا نهایت کارش، پریشانی خاطر و دیوانگیی ناشی از دائم الطلب بودن تو او را رها نکرد

هرکه در خواب خیال لب خندان تو دید
هر کسی که در خیال و رویایش به او روزنه ای به سوی وصال نشان دادی (لب خندان، راه ِ وصال نشان دادن ِ عاشق به معشوق را اشارت دارد)

خواب از او رفت و خیال ِ لب خندان ننشست
روز و شبش به هم آمیخته شد و لحظه ای از این فکرت که نکند راهی به وصال تو باز شود و غافل بماند جدا نشد

ترشی های تو صفرای رهی را ننشاند
دشواری های راه و پنهان شدن های تو از دید عاشق که برای افزایش عشق و طلب اوست، نتوانست رهی را نا امید کند و میل و اشتیاق او را بکاهد

وز علاج سر سودای فراوان ننشست
و او را از این سودا و فکر که طلب تو را رها کند و دست از طلب کردن تو بردارد منصرف نکرد (از درمان کردن این سودا و خیال دست برنداشت)

هرکه را بوی گلستان وصال تو رسید
و آن کسی را که شامه اش به بویی از گلستان تو محرم شد و تجربتی از آن نسیم به او بخشیدی

همچنین رقص کنان تا به گلستان ننشست
از مستی آن عطر و شمیم، رقص کنان و با میل بیشتر گام نهادن در مسیر تو را ادامه داد تا از این بوی به سوی خود گلستان وصال رهنمون شود

/ 9 نظر / 58 بازدید
علی

تفسیر به رای جالب بود اما.......

یب

HASAN

گوش دادم .تازه داره يه چيزهايی دستگيرم ميشه. آخه ما تازه کاريم

مژگان اتاق ریاضی

من این شعر رو خیلی دوست دارم واونو به استاد خودم اقای افشین منش تقدیم میکنم اسماعیل.... تصميم دارم با خدا فاميل باشم زير قدم های تو اسماعيل باشم با آنکه بايد تيشه بر فرقم بکوبم بگذار فرهادی برای ايل باشم گفتم که از امروز بايد تا هميشه شأن نزول ِ حضرت ِجبريل باشم ای عشق با وِردی که خواندی می توانم پايان ِکارِ صور ِاسرافيل باشم ديگر نمی خواهم به گوش ناودان ها حتی وصيتنامه ی قنديل باشم اما اگر امر تو باشد می توانم سنگ ِ غريبِ گورِ عزرائيل باشم يا در شبی بر شانه ی آدم ترين گل تابوت ِباران خورده ی هابيل باشم ای حضرت ِاسطوره ، آيا می توانی کاری کنی تا سهمی از انجيل باشم ؟ * * * " قتام ِويرانگر " به نام عشق، بگذار پيغمبری در سال ِعام الفيل باشم.

خودم

مژگان خانم. با سلام. ممنونم از لطف شما. اما ما حق استادی بر هیچکس نداریم.... حق استادی آن دارد که دانای کل است.

فاطمه

سلام مطالب جالبی دارين ا تفسير شعرتون هم خوب بود موفق باشین

فاطمه

چيزی که نوشته بودم مربوط ميشد به قسمت خاطره ی يک روز زيبا تعصب هميشه خوب نيست شما که مطلب به اين بلند بالايی مينويسيد چرا از نظرات ناراحت ميشيد

HASAN

سلام ممنون که سرزديد به روزم

saeed

سلام عالی بود به من هم سر بزن ممنون میشم