در لحظه های مستی.... مستی و راستی...

بقول مولانا جلال الدین:

زاهد بودم، ترانه گویم کردی

سرحلقه بزم ، و باده جویم کردی

سجاده نشین باوقاری بودم

بازیچه کودکان کویم کردی

/ 2 نظر / 19 بازدید
حسابدار

[گل]

samane

نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی... به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند... لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز. سهراب [گل]