تو ... و تو.... و باز هم تو

نمی دانم از کی بود ولی فکر کنم از زمانی بود که در اتریش بودم... فکر می کنم هنوز ماه مبارک هم تمام نشده بود یا شاید یکی دو روز بعد از عید فطر بود... با خودم تصمیم گرفتم که به سمت گناه نروم...

اگر ثوابی نیست، گناهی هم نباشد.

نه اینکه تقوای کامل... اما پرهیز از گناهان بزرگ...

و این چند روزه خدا را شکر می کردم که توفیقم داد بر چنین تصمیمی.....

-----

اما... به دست نوشته های تو که می نگرم...

می بینم که چقدر کم از خدا خواسته ام... فقط پرهیز از بعضی گناهان...

-----

از ته دل دعا می کنم: خدایا! مرا لایق او بساز ......

می دانم دعای بزرگی است... خواسته بزرگی است...

اما امیدم به اجابت است...

حداقل در باغ سبز را که برویم گشوده .... مگر نه؟

/ 0 نظر / 3 بازدید